احساس معنوی انوشیروان در هنگام دیدن زیبایی های آمل از زبان فردوسی

برگه فیسبوک سرای دانای توس


این خاک سپند (مقدس) است. هر جایش یادگار نیاکان خردمند ما است. ما ایران زمین را می پرستیم (پرستاری می کنیم) و تک تک شهر ها، دریاها، کوه ها، رودها و کویر هایش را بزرگ می داریم.

انو شیروان زمانی سفری می کند به آمل. شش هزار سال پیش در دوره فریدون، آمل پایتخت ایران زمین بوده است و انوشیروان این را می دانسته است (افسوس که ماها کمتر می دانیم). زمانی که پایش به آمل می رسد و آن همه زیبایی ها را می بیند این سخن ها را می گوید:


         ز گرگان بسارىّ و آمل شدند ---- بهنگام آواز بلبل شدند
         در و دشت يك سر همه بيشه بود ---- دل شاه ايران پر انديشه بود
         سر كوه و آن بيشه ها بنگريد ---- گل و سنبل و آب و نخچير ديد
         چنين گفت كاى روشنِ كردگار ---- جهاندار و پيروز پروردگار
         تويى آفريننده هور و ماه ---- گشاينده و هم نماينده راه
         جهان آفريدى بدين خرمى ---- كه از آسمان نيست پيدا زمى
         كسى كو جز از تو پرستد همى ---- روان را بدوزخ فرستد همى
         ازيرا فريدون يزدان پرست ---- بدين بيشه بر ساخت جاى نشست

زمی: کوتاه شده زمین

درود بر فردوسی که این بخش را تا اندازه ای زیبنده سروده که تو گویی روان آدمی را از زمان و مکان می گریزاند.